تبليغاتX
وقایع روزانه یک دانشمند

وقایع روزانه یک دانشمند

من در این وبلاگ از وقایع و افکار روزانه ام مینویسم، من به خیالم یه دانشمندم

اندر مصائب لهجه چینی و اخبار ِ بهارستان

تازگی فهمیدم چرا این بنده خدا چینی ها چنان لهجه عجیبی موقع انگلیسی حرف زدن دارند، اگر زبان ِ ما هم چهار تا صوت ِ آ داشت که برای من ِ فارسی زبان همشون صدای ِ همون آی با کلاه رو میدند، و اگر حلق و گلوی من هم این همه تمرین دیده بود که چهار جور آ و سه جور او و دو جور ای و چهار جور ش و دو جور ج و سه جور چ بگم، خدا وکیلی من هم موقع حرف زدن هر زبون ِ دیگه ای این همه استعداد ِ زبانی و تلفظیم رو به کار می بستم و تمام ِ این آ و اوی چینیم رو در زبان ِ انگلیسی هم مصرف میکردم. اما ما از تلفظ و قدرت ِ گلو فقط ناز و اطوار نصیبمون شد و اینگونه است که ما ایرانی ها لهجه ای داریم به غایت ملوس: کش و قوس میدیم به کلمات ِ انگلیسی و کافیه اصفهانی باشیم که انگلیسی رو گلباران کنیم با کش دادن ِ آخر ِ تمام ِ کلمات.

باری، دارم چینی یاد میگیرم. یه پسره ِ چینی تو آزمایشگاه پیدا کردم که پاره وقت کار میکنه اینجا. با پررویی ِ تمام بهش گفتم بیا معلم خصوصی ِ چینی ِ من بشو، جلسه ای پنج دلار هم بیشتر نمیدم. معامله جوش خورد و دوشنبه ها یک تا دوی بعد از ظهر قرار ِ آموزش ِ تلفظ و رسم الخط ِ چینی ببینم. به به.

باری، اخبار رو همچنان به زبان ِ فارسی دریافت میکنم و هنوز مونده روزنامه چینی ورق بزنم. در این اخبار ِ فارسی خوندم که ان سرزده وارد ِ مجلس ِ شورای اسلامی شده و نمایندگان ِ مملکت ِ اول اثر ِ هاله آقا رو در خیسی ِ شلوارشون مشاهده کردند، سپس به شلوارشون ریدند و سپس هر آنچه که ان فرموده رو قبول کردند و من که البته داخل ِ جزئیات ِ طرح ِ هدفمندی ِ سوبسید نشدم، اما ظاهرا سوبسید به کام ِ ان شده و خلاصه صد سال پس از مشروطه، تعدادی مثلا رجل ِ سیاسی ثابت کردند خاک ِ بهارستان فقط برای کشت ِ سیب زمینی و زرشک مناسبه.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:16  توسط دانشمند  | 

دمبلان در دهه شصت

من شخصا موجود اهل ِ فغانی هستم. یکی از نزدیکانم عقیده داشت من از درآووردن ِ حرص ِ خودم لذت میبرم. القصه الکوتاه: من زیاد ناله میکنم. از این دهه شصت ایکبیری هم اینجا زیاد نالیدم. همه ماها اصلا راجع به بچگی مون که در دهه شصت هاپولی ِ مرگ بر آمریکا و ممد نبودی ببینی شد زیاد ناله مویه کردیم. خود ِ آقای نامجو اصلا یه شعر درباره این دهه شصت گفته که اشک ِ سنگ رو در میاره، دیگه من چه اظهار ِ فضلی کنم. الغرض اینکه، کودکی ما از یه ور به گالا رفت، اما از سوی دیگه، هر چی در کودکیم کنکاش میکنم یه چیزهایی یادم میاد که فرقی نمیکرد اون بیرون دارن مرگ بر کی میگن، من در شیش هفت سالگی شاد بودم باهاشون.

یه خاطره خوب و روشن بچگیم جوجه مرغی بود که مامانم از جلو فروشگاه سپه خرید برام. به عنوان ِ پاداش ِ اینکه بچه ی خوبی بودم لابد و در صف ِ طولانی ِ مرغ و روغن ِ کوپنی ِ فروشگاه سپه غر زیادی نزدم. دم ِ جعبه ی جوجه فروش میخکوب شده بودم، اصلا یادم نیست التماس کردم به مامانم که جوجه بخره، یا خودش هم برای یه موجود زرد ِ نقلی که راه میره تو خونه و میرینه و جیک میکنه دلش ضعف رفت. به هر حال، آمدم یه جوجه زردنبوی ِ خمار که یه گوشه کز کرده بود بردارم. داداشم مداخله کرد و گفت اون نه، مریضه اون. و دست کرد از تو جعبه تر و فرز ترین جوجه ای که خدا رو بنده نبود و داشت جعبه و در دیوارش رو از جا میکند رو برداشت. جوجه رفت تو کیسه فریزر و کیسه فریزر داده شد به دست من، و من مطمئنم مامان یا پنجاه تومن داد یا بیست تومن. آره عزیزان، یه موقع اجناس ِ بیست تومانی وجود داشتند.

جوجه آمد به آپارتمان ِ ما و اتاق ِ انباری شد محل ِ مخصوص ِ نگهداری ِ جوجه، و جوجه جعبه دار شد، جعبه اش کاسه آب داشت و جوجه رژیم ِ غذاییش رو با نون ِ خشک و سپس پلو و سپس همه جور قیمه و قورمه در خانه پدری ِ من آغاز کرد. همه چیز خوب بود الا قضاهای حاجت ِ گاه و بیگاه ِ جوجه که مامان رو کفری میکرد و امر کرده بود اخ ِ جوجه رو از قالی ِ دستباف ِ اراک ِ که تو انباری پهنه خودت پاک میکنی، خانوم دانشمند. البته باید همینجا اعتراف کنم، مامان جان، اخ ِ جوجه به قالی ِ کف ِ سالن ِ پذیرایی و قالی لاکی ِ وسط ِ هال هم جلوس داشته، صداش رو در نیاوردم. دیدی مسئله مهمی نبود و اثری در آینده من نداشت؟ من هنوزم دارم دکتر میشم !

باری، همه ی این وقایع در دهه شصت اتفاق افتاد داد. جوجه بدون ِ هیاهوی بیرون بزرگ شد، و تپل شد و داشت از اون حالت ِ نمکین و نازنازیش خارج میشد. صداش داشت کلفت میشد و داشت برای خودش یه پا خروس میشد که مامان بابا فرستادنش اراک به بهشت ِ جوجه ها. بعدا این حقیقت که مزرعه و بهشت ِ جوجه ها، همون اشکم ِ صاب مزرعه است من رو به اندازه شوک ِ کشف اینکه ِ دمبلان، دم ِ بع بعی نیست غافلگیر کرد.

در کودکی بهم گفته بودند این کباب ِ سفید ِ دمبلان، دم بع بعیه، بنازم قوه تخیل پدر رو. وقتی که بیست و اندی سال داشتم و تازه منشاء دمبلان رو کشف کردم، کلی غش غش خندیدم که عجیبه در دهه شصت مصرف دمبلان رو ممنوع نکردند. آیا اسلامی است همچین طعام ِ بی ناموسی خورد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط دانشمند  | 

آبی یا قرمز، مسئله اینست

به الف گفتم تو چی شد استقلالی شدی؟ گفت همین جوری. گفتم یعنی همین جوری هم میتونستی پرسپولیسی بشی، گفت آره. ( در پرانتز گفت، البته یعنی چه، عشق ورزیدم به استقلال)

سی چهل سال ِ پیش، البته داستان انگار که فرق میکرده، استقلال اسمش تاج بود و بچه سوسولها و شاهنشاهی ها دنبالش بودند و پرسولیس قرمز بود و شاید کو.مو.نیستها و سبیلوها باهاش حال میکردند. منتها باد ِ انقلاب آمد و اصلا لیگ تعطیل شد و چند سال بعد که همه از خواب بیدار شدند، نسل بعدی همچین دلیل مستحکمی نداشت که پرسپولیسی بشه یا استقلالی.

اصولا یه سنی هست که شما به این سن میرسید و باید تصمیم بگیرید که میخواید آبی باشی یا قرمز. در این موقعیت گه گیجه میگیرد و نمیفهمید آخه واسه چی باید آبی شد یا قرمز. بعضی ها نیگاه میکنند داربی ِ اون سال کی برد و همون تیم رو انتخاب میکنند، که البته شیش هفت ساله که کسی نمیبره و مساوی های تصنعی ِ فدراسیونی، راه رو برای نونهالانی که میخوان بر اساس ِ برنده، تیم محبوب ِ خودشون رو انتخاب کنند، بسته. بعضی ها بر اساس ِ علاقه مندی به رنگها، طرفدار ِ یه تیمی میشند. قرمز لنگیه و آبی آسمانی. بعضی ها هم مثل من نیگاه ِ پدر و مادرشون میکنند و به سیبیل ِ کلفت پدر نگاه میکنند، میگند بسم الله، پرسپولیس.

باری، امروز صبح، استقلال سه تا از راه آهن خورد و باخت. شاید و باشد که نسل ِ جدید بداند که اگر از نتیجه داربی نمیشه رهنمود گرفت، از نتیجه بازی با راه آهن میشود گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:58  توسط دانشمند  | 

پلیس ِ ضد شورش، بشورش، بشورش

فلانی میگفت تظاهرات هم شده سرگرمی ِ مردم ِ ایران. اوقاتم یکم تلخ شد.

باری، سرگرمی ِ پر خطر ِ ایرانی ها به جاهای جالبی رسیده. تو یکی از ویدئوهای تظاهرات ِ سینزده آبان مردم عکس ِ رهبر رو پهن ِ خیابون کرده بودند و با اشتیاق از روش رد میشدند و لگدی حواله اش میکردند. ملت بحث میکنند ان شاءالله از روی خودش رد بشیم و لگد تو ریش ِ فرفری ِ خودش بزنیم. ان شاء الله رهبر رو خدا برای ما نگاه داره، روزی دادگاه عادلانه علم بشه، آقا رو بنشونیم، بپرسیم مردک، تو گوشهات کر بود یا چشمات کور بود، که ملت میگند نمیخوایم تو رو اما جناب عالی، دو دستی اریکه خلافت رو چسبیده بودی؟ نگران میشم که نکنه این صحنه دادگاه که در ذهنم تصویر میکنم، در حد ِ تخیلات ِ دم ِ دستی باقی بمونه.

باری، شعارهای تظاهرات بسیار جالب بود: سفارت روسیه لانه جاسوسیه، یعنی مردم ِ ایران پشت ِ تمام ِ پنهان کاری و این خیمه شب بازی ِ زمام دارانشون رو میبینند، هر چه اینها مذاکرات ِ پشت ِ پرده میکنند، قصه بسیار عیان و آشکاره.

شعار ِ مفرح ِ دیگه ای که شنیدم: پلیس ِ ضد ِ شورش، احمدی رو بشورش. جدای از طنز ِ این مردم، باز هم روانشناسی این شعار جالبه. مردم پلیس رو خطاب قرار میدند، آی آقا نزن، یه دقه نزن، بیا برو احمدی رو از مملکت بشور ببر. یعنی شما که پشت اون غلاف و باتوم قائم شدی، خودت فکر کن، تو باید بری اینها رو از مملکت ِ ما بشوری ببری. 


یک تظاهرات ِ دیگه، تاریخ اثر ِ این همه آمد و شد رو توضیح خواهد داد، عقل ِ ناقص ِ من که نمیدونه این داستان به کجا ختم میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:6  توسط دانشمند  | 

مطب ِ دکتر پینالی

بین ِ اون همه دکتر که سفارت معرفی کرده بود، اونی رو رفتم که منشیش بالاخره جواب ِ تلفن رو داد و بهم وقت داد برم چک کنم ببینم مریضی لاعلاجی دارم یا نه. مطب ِ دکتر تو ایتالیای کوچیک ِ شهر بود. تو یه راهروی شلوغی که صدای عر ِ بچه پرش کرده بود، مردم لابه لای هم، تو صف، پشت ِ در بسته ی مطب ها ساعتهاشون و آدمهای دیگه رو مرتب چک میکردن. یه جوری شبیه درمونگاه های پایین شهری ِ خودمون، حدود ِ بیست سال ِ پیش. بالاخره رفتم تو، مدارک و پاسپورتم رو دادم به منشی ِ دکتر. منشی ِ دکتر پیرزنی بود بسیار مذهبی. از صلیبها و عکسهای مریم ِ مقدس ِ پشتش مشخص بود. تا منتظر بودم که نوبتم بشه، دکتر رو دیدم از لای ِ در که سلانه سلانه رفت پشت ِ میزش نشست، اونقدر با طمانینه که مطمئن شدم باید هشتاد سالش باشه. خانوم ِ منشی من رو نفر اول فرستاد تو، و دکتر واقعا هشتاد سالش بود. پیرمرد ِ ریشوی لرزانی با کت شلوار ِ پشمی ِ عتیقه و جلیقه ِ بافتنی زیرش، یه چیزی تو مایه های خدا بیامرز آقاجان، پدر ِ پدرم.

دکتر اول با ملیت ِ بنده شروع کرد. با شنیدن ایران ذوق ِ بسیاری کرد، و کلا صحبت های معاینه پزشکی به سمت ِ زیبایی ِ دخترهای ایرانی و مدل مژه هاشون سوق پیدا کرد، هرازگاهی کامنت میداد که البته استعداد هم دارند این ایرانی ها، و آخر سر گفت زن ِ من و اشاره به منشی ِ بیرون ِ در، خیلی ایرانی ها رو دوست داره و کلی آشنای ایرانی داریم. و من دو زاریم افتاد این پاسپورت اگر در سفارتهای دنیا و فرودگاه ها چیز ِ انیه، بین ِ مردم ِ دنیا اونقدرها مهم نیست و ایرانی فارغ از آرم ِ روی پاسپورتش برای خودش یه ملیت ِ دوست داشتینه بین ِ بقیه. اینگونه است که با این پاسپورت نفر اول داخل ِ مطب ِ دکتر شدیم.

باری، به علت ِ گرمای وجودم و پاسپورت ِ درخشانم و فرتوتی ِ دکتر، معاینه خاصی انجام نشد، دکتر صرفا فشار خونم رو گرفت و گفت نرماله. تمام ِ قسمت های برگه معاینه پزشکی رو تیک های ناز نازی ای زد و ردم کرد برم آزمایش ِ ایدز و سل بدم.

داستان ِ مهاجرت ِ ما رفت تا معلوم نیست کی که دوباره بوفالو بطلبه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:2  توسط دانشمند  | 

عصر ِ طلایی و عصر ِ زرد ِ شاشی

سیزده آبان سال ِ پنجاه و هشت، یه سری دانشجوی منتصب به خط امامی رفتند از دیوارهای سفارت ِ آمریکا بالا، و ریختند توی سفارت و کارمند و جاسوس و ماسوسها رو دستگیر کردند و خلاصه خیال کردند، ریختن تو یه ساختمون بدون ِ اینکه پلیس جلوشون رو بگیره و با خونسردی ِ تمام ریدن ِ مفصل به تمامِ مناسبات و قراردادهای بین المللی از اونها قهرمان میسازه. امام ِ ملت اونها رو البته قهرمان ملی اعلام کرد. این آدمها هر کدوم برای خودشون کسی شدند، چون قهرمان ِ ملی بودند. معصومه ابتکار، جلایی پور، عبدی، اسمها رو که میخونی میبینی همه اصلاح طلبهای امروزند، که یا تو زندانند، یا حکومت چوب ِ ناجوری در ماتحتشون کرده، میمونی خوشحال باشی و بگی این کارماست، جواب بدی، بدیه، یا ....

میگند آدمها عوض میشند، من خیلی به این حرف اعتقاد دارم. اگر نداشتم از ناراحتی بابت ِ اون شخصیتی که بودم و دارم سعی میکنم عوضش کنم، حتما دقمرگ میشدم. اما چون عقیده دارم میشه اشتباهات رو جبران کرد و عوض شد، شاداب و سرحال زندگیم رو میکنم. تنها نکته این وسط اینه که اگر آدم غلط ِ بزرگی میکنه، میره، میگه غلط کردم، ببخشید، بعد میره و عوض میشه. نمیره بیست سال استخاره کنه و بفهمه این گند عظمی نیاز به تغییر و اصلاح داره و به روی ِ مبارک ِ خودش نیاره که عجب گهی خوردیم رفتیم از دیوار ِ سفارت ِ یه کشوری بالا، اونم نه هر کشوری، آمریکای مستکبر. این دانشجوها اگر هم عوض شدند، از عذاب وجدان چنان ریدنی به مملکت و ملت خودشون اصلا چه طور نفس میکشند و زندگی میکنند. چه طور خودشون رو در حمایت ِ آمریکا از جنگ ِ عراق با ایران مقصر نمیدونند. چه طور خودشون رو در تحریمهایی که کمر ِ ملت ِ ما رو شکسته مقصر نمیدونند. چه طور خودشون رو در خجالت و شرمساری ِ ایرانی هایی که در آمریکا زندگی میکنند یا به آمریکا سفر میکنند سهیم نمیدونند؟

یعنی این دانشجوهای خط ِ امامی ِ اصلاح طلب نیامدند یه بار عذرخواهی ِ رسمی از این ملت بکنند. من شخصا باید بشنوم کسی خیانت ِ به این بزرگی کرده بگه، غلط کردم ببخشید. البته میتونم درک کنم، وقتی ِ امام ِ راحلشون لقب ِ قهرمان ِ ملی به اونها عطا میکنه، دیگه سخته گفت نه در واقع ِ ما ان ِ ملی هستیم، نه قهرمان، و اون امام هم خرفتی بود که قدرت ِ درک ِ همچین مسائلی رو تو حوزه علمیه ی کوچکش بهش نداده بودند.

مشکل ِ من با این سران ِ اصلاح طلب همینه، که در عصر طلایی ِ خم.ین.ی ِ کبیر چنان گیری کردند که منطق رو از دست دادند. اگر چیز ِ گهی مثل تسخیر ِ لانه جاسوسی یا کشتار ِ دهه شصت یا بگیر و ببند ِ هولناک ِ دهه شصت در عصر طلایی ِ امام اتفاق افتاده باشه، به نظر ِ اینها چون امام تاییدش کرده اشکال نداره، و حالا همون وقایع با یه ویرایش ِ دیگه اتفاق میوفته و هوار ِ همه شون در اومده. خطاب ِ من به شماست خواهر ِ من، خانوم معصومه ابتکار: گند و نکبت، گند و نکبته، فارغ از عصر طلایی یا عصر ِ زرد ِ شاشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:52  توسط دانشمند  | 

برزیل و آرم پاسپورت ِ مامانی

سفارت ِ برزیل جای جیگولی ِ شهره. بین این بوتیکهای مامانی که کلا یه دونه کفش تو ویترین دارند و هیچ چیز برچسب ِ قیمت نداره، چون کسی تو این مغازه ها خرید میکنه که اصولا حتی پس از پرداخت هم مهم نیست براش داره پای ِ رسید چند دلاری امضا میزنه.

باری، وارد ِ ساختمونی شدم که سفارت توش بود، از ابهت و زرق و برق ِ لابیش کلاهم رو از سرم برداشتم. اصولا این کلاه مایه دردسره، یه کلاه ِ بافتنی ِ مشکی ِ ساده است، که روی کله اش یه نوار نخ های کاموای رنگی مثل مدل ِ موی موهاک آویزونه. دوست پسرم از این کلاه به نام کلاه ِ نمکی ای یاد میکنه. باری، کلاه رو برداشتم که موجه تر به نظر برسم و ربط ِ اندکی به فضا پیدا کنم.

رفتم بالا، اتاقکی که سفارت توش بود رو پیدا کردم. داخل ِ اتاقک مثل ِ بازار شام بود. متقاضیان ِ ویزا توی صف نامنظمی قاطی برزیلی هایی که برای امور ِ اداری آمده بودند سفارتشون، الم شنگه بازاری راه انداخته بودن. داخل صف شدم، نگران بابت ِ آرم جمهو.ر.ی اس.لا.می روی پاسپورتم، به خانومی که پشت ِ پنجره مدارک ِ ویزا رو میگرفت لبخند میزدم. موج ِ من تروریست نیستم، به من ویزای اورژانس بدید میفرستادم، تا نوبتم شد. یکم با مدارک ور رفت، بعد گفت: ایران، ها؟؟ رزیدنت هم که نیستی اینجا. نه ویزای ِ فوری نمیدیم. نمیتونیم. مسئولیت داره. بفرمایید برید منزل.

بنده رو میگید، هاج و واج مونده بودم، شنیده بودم برزیلی ها جون میدن برای توریست ها، توریست اگر بخواد تف کنه باید پول بده، اما میتونه تف ِ مبارکش رو هر جا که میخواد و به هر صورتی که میل داره در خاک ِ پاک برزیل بکنه. تف که سهله، توریست بیاد برینه به در و دیوار، پولش رو بده، برینه.

خلاصه، اصلا با من مثل ِ یه توریست محترم که میخواد بره دوهزار دلار تو کشورشون خرج ِ اطینا کنه برخورد نکردند. خانوم ِ پشت ِ شیشه فرمود، بفرمایید. بفرمایید. بنده هم فرماییدم بیرون. تا دفترم نمیدونم چه قدر فحشهای زشت حواله خانوم ِ پشت ِ شیشه کردم. یه گوشه ی دیگه مغزم هم داشت چرتکه می انداخت و حساب میکرد که وا ویلا ، بلیط ِ غیر قابل ِ کنسل ِ خریداری شده رو بگو. هزینه های سفر رو بگو؛ اون همه تور و هتل و کوفت که رزرو کردم برای خودم، اون هتل ِ پنج ستاره مامان رو بگو که غیر قابل ِ پس دادن بود. 

باری، بلیط رو به زور و ضرب به ایرلاین ِ برزیلی ِ دزد پس دادم. پروسه پس دادن رزرو ِ هتل هم باید با شامورتی بازی شروع کنم. استادم رو با خبر کردم که چه نشسته ای ما کنسل شدیم و خلاصه موج ِ برزیل هم گذشت از سر ِ ما. الان پاسپورتم رو گذاشتم جلوم، به آرم ِ کریه ِ جمهو.ری ِ اس.لامیش زل زدم و موندم من آخه چه گناهی کردم این عنتر و اون انتر رئیس.جمهور و رهبر ِ این ممکلتن و یه پیرزن ِ عجوزه ی برزیلی پشت ِ شیشه سفارت من رو تروریست فرض کرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:42  توسط دانشمند  | 

نصایح صبح ِ روز پس از واقعه

آدم باید حد ِ خودش رو بدونه. بدونه از این خط اونورتر نره: مثلا خانوم ِ دانشمند، که ظرفیت ِ الکل ندارن، چهار جور مسکر ِ مخلوط ِ نافرم رو قاطی نندازن بالا، که همه دپارتمان و دانشجوهاش در پارتی اون رو در حال ِ آماده باش برای تگری زیارت نکنند. که یکی رو شب برای نگهداری و مواظب از وضعیت ِ تگری خودشون معطل و بیچاره و آواره نکنن. که قدرت ِ راه رفتن رو از دست ندن و برای مسافت ِ پونصد متر تاکسی نگیرن، که صبح که بیدار میشن یادشون بیاد جزئیات ِ وقایع ِ شب قبل رو.

آدم باید بدونه که کی ساکت شه و بکپه. فاجعه وقتیه که زن میخواد حرف بزنه، ور ور ور، مرد میخواد بخوابه. خر خر خر، و ساعت پنج ِ صبحه همون ِ شب ِ تگری باشه.

آدم باید بلد باشه به مردم بگه نه، وِ احساس ِ عذاب وجدان نکنه، و برای دلیل ِ نه گفتنش دروغ نگه، بگه نه چون نه. چون نمیخوام، چون دوست ندارم. این نه ردخور نداره، ختم ِ نعه. نه چون الان وقت ِ خوبی نیست، یعنی بعدا بیا شاید وقت ِ خوبی بود، نه چون گرفتارم، یعنی وقتی بیکار شدم آره.

آدم باید صریح باشه، اما صراحتش رو با آرامش بگه. صراحتی که با فریاد بیان بشه، چس ارزش نداره.

آدم نباید چرندیات ِ صبحهای پس از تگری رو توی وبلاگش پست کنه. اما دانشمندها میتونن به این نصایح پایبند نباشن

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:6  توسط دانشمند  | 

ژانگوله در برزیل

موقع فرستادن مقاله استادم به جا و مکان ِ کنفرانس ِ قلابی کاری نداره، باید مقاله بده و فکر ِ اونجاش رو نمیکنه که این کنفرانس ِ کشکی هر شر و ور ِ هر ننه قمری رو قبول میکنه. اینطوری میشه که دست ما در گردوست و هفته دیگه باید برم برزیل واسه این مقاله بند ِ تمبان ِ من و استاد و جناب ِ نیک. 

یعنی انگار کشور ِ دیگه ای نمونده بود که یه کنفرانس رو آدم حسابی برگزار کنند، پاریس و لندن و توکیو که به ما نمیوفته، دهات ِ جنوب برزیل به ما میوفته. خلاصه فرستادیم این پاسپورت ِ مادرمرده ِ سرخابی مون رو بوفالو که ویزای کانادا بگیریم و بعدش ویزای برزیل و بریم بلاد ِ حشیش و عیش و نوش.

البته سفارت ِ کانادا یکم خودش رو ان کرد و پاسپورتم هنوز نیومده و ویزای برزیل هم هنوز نگرفتم و کارها یکم گره خورده، دارم تئاتری که باید در سفارت ِ برزیل در بیارم رو تمرین میکنم که راضی شون کنم ویزا در عرض ِ کمتر از پنج روز صادر کنند. به هر حال یه بیمه سفر خریدم که اگر واقعا کار بیخ پیدا کرد و اگر ژانگوله در سفارت ِ برزیل موثر نشد، سریع برم استخر دانشگاه چند قلپ آب بخورم و موی خشک نکرده برم دور ِ ورزشگاه بدوم و به امید ِ خدا یه آنفلانزای ِ خوکی ِ تمیز بگیرم و بیمه ِ محترم هزینه های پرداخت شده سفر رو به علت ِ بیماری ِ بنده و عدم امکان ِ سفر،  اِخ کنه.

اینگونه است، مقاله دادن جزو ِ زندگی ِ دانشجوهای دکتراست، اما آدم به غلط کردن میوفته و میخواد مقاله و استاد و برزیل رو یک جا آتیش بزنه. خوک هم نشدیم حداقل بی دردسر ِ آنفلانزا بگیریم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:35  توسط دانشمند  | 

من و رو گرفتن از مردها

وقتی وارد ِ جمع زنانی میشم که همه خیلی مودبن و حرف از مسائل ممنوعه نمیزنند و موضوع صحبت قیمتهای مناسب ِ فلان فروشگاه باشه، به صورت ِ ناخودآگاه کم ادب میشم و شوخی های نیشدار میکنم و میخوام به هر چی که به نظرم کپک زده میاد اعتراض کنم. تصور میکنم موج ِ هیپی دهه شصت میلادی همین اعتراض جمعی به ادب ِ دست و پا گیر بود: اعتراض به کروات و محافظه کاری.

وقتی هم وارد ِ جمع عده ای زن ِ محجبه میشم، که ناگهان از زیر حجابشون خروار خروار آرایش و ناز و اطواری که من ِ سرلخت هیچ وقت نداشتم بیرون میزنه، کلی تعجب میکنم و در کمال صداقت: جا میخورم. دیدن زن ِ حامله ای با موی رنگ کرده و دو لایه کرم پودر و ماتیک ِ قرمز ِ جگری که از زیر ِ حجاب ِ سختی بیرون میزنه، منو بابت ِ این همه ماده شیمیایی که بچه اش هم جذب میکنه نگران میکنه.

یادمه در ایام خردسالی، من و مامانم در چنین جمع ِ زنانه ای بر خورده بودیم: برای حنا بندون یا همچون آیین ِ عروسی-مرتبطی: میون زنهایی با خروار خروار آرایش و لباس های خیلی عجیب که من در مهمونیهای فامیلی تن ِ زنی ندیده بودم. لختی و چسبناکی ِ غلیط شده ای که در شوهای موزیک تن خواننده ها بود، نه تن ِ مردم ِ عادی (به چشم من ِ چهار پنج ساله). در این حیص و بیص بود (با اتکا به خاطرات ِ چهارسالگی ِ من) که مردی در دم ِ در ظاهر شد: شاید شوهر ِ یکی از حاضرین که زنش رو ببره خونه. و در این لحظه بود که زنهای آرایش کرده ی بی حجاب با جیغ و فغان از هر سو به دنبال ِ روسری هاشون میدوند. الان دچار این سوال فلسفی میشم که اون آقای مذکور میتونست چه بر سر ِ اون گله زنها بیاره ، که اون قشرق و شامورتی بازی به پا شد؟ عکس العمل ِ مادرم یادم نیست، قاعدتا باید مفصل خندیده بود.

هر چند که عادتم دادند به احترام به ادیان، این مسئله حجاب نیشگونم میگیره. حتی در هفت هشت سالگی و عقل ِ نارسم، دوزاریم افتاده بود که این رو پوشوندن و مو رو قائم کردن و ممنوعیت ِ دامن و لباس ِ آستین کوتاه یه کم مشکوکه. با عقل جور در نمیاد، منصفانه نیست. در عالم کودکی خودم رو توجیه کرده بودم که اگر حجاب گذاشتن فقط مقابل ِ مردهاست و زنها جلوی هم لازم نیست رو بگیرند، خوب این مشکل ِ مردهاست. اونها نگاه نکنند. آه گاهی منطق ِ اون دختربچه هفت هشت ساله که بیست سال ِ پیش بودم به منطق ِ زمام دارانِ الان ِ مملکتم میچربه.

گاهی انگار فراموش میشه فلسفه حجاب چیه، و کورکورانه رعایت کردن مثلا حجاب ِ اسلامی یعنی که آقای متشخصی که رو به رومم واستادی، معلوم نیست، شاید با دیدن ِ موهای من حالی به حالی شدی و منو خوردی. یعنی گاهی به کله ام میزنه، حجاب نه فقط توهین به شعور ِ زنهاست، توهین به مردها هم هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:4  توسط دانشمند  |